پــــلاک شــــــهادت
بــا ولایـــــــت تا شهـــــــــــادت
.jpg)
تقدیم به دل های غریبی که برای غربت شهدا غریبانه می گریند ...
روزگار غریبی است ، روزگار هیاهوی سکوت در حنجره ی دل ! زمان پرواز قناری خاطره از لانه ی احساس ، روزگار غریبی ست ،
وقتی دلت در تهاجم ثانیه هاست ، وقتی قدم ات می شتابد تا از سایه ی روزگار عقب نماند ، وقتی شبهای نبودنت با اشک و ستاره به سپیده سلام می کند ، وقتی آینه ی زمان دیگر چهره ی هم روزگارانت را نمی شناسد ،
وقتی که زمین جای پای تو را کم دارد و خانه عطر نفس هایت را ...
وقتی که همه جا صحبت از توست و تو نیستی حتی در لا به لای خطوط کلام هم رزمانی که از تو سخن می گویند ، وقتی که تنها اسم تو در ورد زبان است و تو از گنیجینه ی لغات و لوح دل دوستانت پاک شده ای ،
وقتی که یادت این روزها به یغما رفته است ... دلم می گیرد ، مثل آسمان ابری آخرین فصل سال که دلش می خواهد آنقدر ببارد که تمام سیاهی ها را سپید پوش کند ،
وقتی تو نیستی آسمان هم درست مثل آسمان دل من و مادر گرفته است ، وقتی تو نیستی انگار رود زندگی از جریان ایستاده است ، و من این روزها فقط دلخوشم به یاد خاطراتی که ندیده ام و تنها و تنها شنیده ام ،
دلم خوش است به چند عکس زرد و قدیمی که در آلبوم قدیمی مادر جاخوش کرده است ، همان عکس هائی که تو همیشه به چشمان خیس اشکم لبخند می زنی ، همان عکس هائی که هر شب میهمان خلوت مادر می شود ، خلوت او و باران و ستاره های گریه های فرو خفته اش ،
همان اشک هایی که تنها در مقابل چشمان تو جاری می شود ...
بابا ، غربت تو تنهائی مادر است که برای دل من حجم سبز تو را هم به دوش می کشد غربت تو غربت دل من است که در نبودت روزها را رج می زنم تا به فردا برسم ،
همان فردائی که مرا به سوی تو نزدیک و نزدیک تر می کند ،
این روزها غمگینم نه تنها برای نبودنت برای پرواز نامت از خاطر برخی از آنانی که تو به خاطرشان از خون ات گذشتی و ما را با روزگار تنها گذاشتی ،
وقتی که اشک میهمان خلوت نگاهم می شود تنها به عطر سجاده ی عزیز ات دل خوش می کنم و چشم می بندم به روی تمام آنانی که تو را از یاد برده اند ، تو و آرمان پاک ات را ...
برای غربتت اشک ... نه ! فقط سکوت می کنم !
به گزارش شبکه ایران، در مراسم افطاری عبدالله نوری که در منزل وی در منطقه دربند برگزار شد، طیفهای مختلفی از مجمع روحانیون، مشارکت، سازمان مجاهدین، نهضت آزادی و ملی - مذهبیها حضور داشتند.
به نوشته مشرق، از چهرههای حاضر در این مراسم می توان به آقایان خاتمی، کروبی، موسوی خوئینیها، عطریانفر، آقاجری، یاسر خمینی، مجید انصاری، موسوی لاری و برخی خانوادههای زندانیان فتنه 88 اشاره کرد.
البته "حجتالاسلام سیدحسن خمینی" پس از حضور در منزل عبدالله نوری و مشاهده ترکیب حاضران، با صرف افطاری مختصر، جلسه را ترک کرد.
در این میان اصرار آقای نوری بر اقامه نماز جماعت، صرف شام و مشاوره در باره برخی مباحث سیاسی بینتیجه ماند.
گفتنی است یکی دیگر از حاشیه های این مراسم بی اعتنایی سیدمحمد خاتمی به مهدی کروبی و حضور آنان در دو محل جداگانه بود.
دیدگاه نویسنده ی پلاک شهادت : تا باشه از این کارها و انشالله که باز هم شاهد اینگونه ترک کردن ها باشیم از نوه ی امام و دیگر وابستگان شان !
اما پسر شجاع ببخشید شیخ شجاع ... اه ... اسمش چی بود ؟ آهان ! شیخ بیسواد ما و شیخ اصلاحات خودشان هم بیچاره شانس نداره از اینجا رونده و از اونجا مونده ! بابا یکی این شیخ رو تحویل بگیره !

زمان : حوالی ظهر یک روز داغ تابستانی
مکان : گلزار شهدای شهرم
« بگذارید به حساب درج در پرونده ! »
دلم که می گیرد نه پارک و سینما و مهمانی رفتن آرامم میکند نه مسافرت و ... دلم که می گیرد تنها یک جاست که به دیوارهای دود زده ی دلم رنگ آرامش می بخشد . دلم که از دنیا و خودم می گیرد به قطعه ی شهدا می روم تا اندکی قرار بگیرد این روح همیشه بی قرار .
نام های آشنا و چهره های از آن آشناتر اهالی محله از مقابل چشمانم می گذرد . نام سر در کوچه های محل زندگی ام را حک شده بر روی سنگهای تیره می بینم و عکس هایشان را در قاب های فلزی بالای سنگ مزارشان با لبخندی سرشار از خوشبختی ابدی و نگاهی غرق در آرامش . بر آرامش نگاهشان غبطه می خورم .
اما هنوز این روح نا آرام در قفس جسم بی تابی می کند . هنوز قرار نگرفته این روح بی قرار . هنوز این بغض بد ریشه رهایم نکرده است . قدم هایم دل سپرده اند به سمتی که قلبم فرمان می دهد . به سمت دو سنگ کوچک ما بین مزار دیگر شهدا بدون هیچ علامتی ! اینجا آخرین قرار دل است .
ایستگاه آخر ... مزار شهیدان گمنام
اینجاست که روحم دست دلم را می گیرد و آرام می نشاندش در مقابل مزار دو شهید گمنامی که نمی داند از اهالی کدامین دیارند اما یقین دارد که مقصد هر دوشان دیار نور بوده است .
اینجاست که قدم هایم می ایستند و زمان متوقف می شود . اینجاست که اشک هایم بی خجالت دیده شدن می شکفند و دیگر جسم قفسی برای روح نیست . اینجاست که می توانی خودت باشی . خودِ خودت . بی نقاب و شکننده تر از آن چیزی که دیگران می پندارند . و تو حرف می زنی برایشان و آنها صبورانه گوش می سپارند بر حرف های بارانی و ناتمام تو ...
روحت از تو تشکر می کند که آرامش کرده ای . جسمت برای لحظه ای خجالت می کشد که دوباره باید قفسی شود برای روحت و قلبت آرامتر از قبل می تپد . از آن بغض بد ریشه هم دیگر خبری نیست.
بلند می شوی از قرار گاه دلت و آهسته آهسته دور می شوی از آرامگاه قلبی ات . تا هفته ی بعد که خراب تر ، سیاه تر و سنگین تر از همیشه دوباره میهمان طبیبان گمنام روحت شوی ...
بی اعتنایی وهابیت به میراث ماندگار اسلامی و اتکا به متخصصان غربی، موجب ساخت نمادی انگلیسی در کنار خانه کعبه شده است.

به گزاش «شیعه نیوز» به نقل از رسا، بی اعتنایی و مبارزه وهابیت با میراث ماندگار اسلامی و اتکا به متخصصان غربی، موجب بروز خطایی بزرگ در ساخت یکی از هتل های مکه شده است.
در مجموعه هتل های ابراج البیت که در کنار خانه کعبه واقع شده است، بی توجهی به معماری اسلامی، سبب شده است که یکی از بزرگترین نمادهای انگلیسی در کنار خانه خدا در مکه ساخته شود.
این ساختمان که به برج ساعت از مجموعه هتل های ابراج البیت مشهور است، شباهتی انکار نشدنی با برج ساعت بیگ بن در لندن دارد.
این در حالی است که ساخت این برج عظیم در کنار خانه خدا با انتقادات زیادی نیز از سوی زائران مواجه شده است، به گونه ای که بسیاری ساخت این بنای عظیم در مجاورت کعبه را بی احترامی به خانه خدا و موجب کاهش توجه زائران به عبادت و دعا میدانند.
برج بیگ بن یکی از نمادهای شهر لندن است که سالانه هزاران نفر گردشگر خارجی نیز از آن بازدید می کنند و همواره به عنوان یکی از نمادهای شهر لندن و انگلستان مورد استفاده قرار می گیرد.
بی توجهی به فرهنگ و تمدن اسلامی و استفاده از متخصصین غربی، پیش از این نیز موجب بروز مشکلات و رسوخ نمادهای مسیحی و فراماسونری در قلب دنیای اسلام شده بود. به عنوان مثال طراح برج بزرگ دبی چند سال پس از پایان کار در مصاحبه ای اعلام کرده بود که من بزرگترین صلیب دنیا را در قلب کشورهای اسلامی ساختم.
بر اساس این گزارش، برج بزرگ دبی در حالی که از سمت خشکی چیزی را مشخص نمی کند، از سمت دریا همانند یک صلیب به نظر می آید.

یک سایت ضدانقلاب که نقش مهمی در آشوبهای سال گذشته داشت، در آستانه روز قدس به تمسخر حامیان میرحسین موسوی روی آورده است.

به گزارش شبکه ایران، سایت ضدانقلاب "بالاترین" که از نهم دی و 22 بهمن سال گذشته در شرایط افسردگی مطلق به سر می برد، به تمسخر بقایای فتنه سبز پرداخت و در مطلبی طنز پیش بینی کرد که این عناصر در روز قدس در چه وضعیتی باشند.
بالاترین با فهرست کردن انواع احتمالها خطاب به فتنهگران می نویسد:
1- شاید منتظر صدور بیانیه موسوی و کروبی می شوید تا از شما دعوت کنند یا احیاناً دعا می کنید دعوت نشوید
2- در خانه می مانید و بر روی لینک ها کلیک می کنید و خبرها را توییت می کنید و هر از چندی به وجد آمده ونظرات حماسی یک خطی تایپ می کنید
3- سعی می کنید روز جمعه خود را خراب نکرده و لم می دهید و تکرار سریال های فارسی وان را می بینید.
4- روز قدس را به چند قسمت تقسیم می کنید. صبح در اینترنت می چرخید و خبرها را رله می کنید و ظهر هم چرت می زنید و بعد ازظهر هم سریالهای مخصوص روز جمعه فارسی وان را می بینید.
5- می پرسید ای بابا به تو چه که در کار مردم فضولی می کنی شاید بخواهم یک هفته قبل از عید فطر برم تایلند.
6- دعا می کنید 2 روز قبل و 3 روز بعد از روز قدس را تعطیل کند تا بتونید یه سفر شمال بروید.
این سایت در ادامه این احتمالات تمسخرآمیز نوشت:
7- بهانه می آورید که من بدنبال ترویج خشونت هستم و میخوام بچه مردم را بفرستم جلوی گلوله!
8- احیاناً صبح آماده رفتن می شوید که ناگهان می بینی ای دل غافل همسایه بسیجی ات هم آماده رفتن است! می گید بی خیال.
9- این که پرسیدن نداره خودمون می دونیم چیکار کنیم. بعد هم انگ «تضعیف جنبش» را می چسبانید به من.
یادآور می شود روز قدس سال گذشته (اواخر شهریور ماه) نقطه آغاز افول فتنه سبز و رسوایی ها و شکست های پیاپی بعدی برای جریان آشوب طلب وابسته بود، هر چند که در ابتدا سران فتنه و حامیان خارجه آنها را به اعتبار تلاش برای حاشیه سازی راهپیمایی جهانی روز قدس ذوق زده کرده بود.
در این روز دست فتنه گران سبز رو شد به نحوی که نیروهای میدانی آنها به نفع رژیم صهیونیستی و بر علیه ملت مظلوم فلسطین شعار دادند (نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران). در جریان این تظاهرات حاشیه، انواع حرمت شکنی ماه مبارک رمضان و تظاهر به روزه خواری و روزه شکنی مشاهده شد و در عین حال عناصر میدانی گروهک ها علناً خواستار حذف اسلام از جمهوری اسلامی شدند که رسوایی بزرگی برای کسانی چون موسوی و خاتمی و کروبی مدعی اسلام و خط امام بود.
پس از این ماجرا بود که افراد فریب خورده، کاملاً خط خود را از منافقین جدید جدا کردند. تظاهرات روز قدس سال گذشته ملت ایران یکی از باشکوه ترین و کم سابقه ترین تظاهرات در طول 3 دهه گذشته بود که دلیل عمده آن را می توان در فوران خشم ملت انقلابی ایران جست وجو کرد.
بله ! اینجاست که باید گفت آش فتنه آنقدر شور شده که دیگر خودشان هم به جان هم افتاده اند و صدای بالاترین که از حامیان فتنه گران بوده است هم درآمده ! هر چند خودش آخرین نفس هایش را می کشد .

حجت الاسلام والمسلمین علی اکبر محمدی، نماینده ولی فقیه در لشکر 42 قدر اراک :
ربنای لحظه های افطار، از پایان یک روز روزه داری خبر می داد؛ ربنایی که تمام وجود رزمندگان مملو از حقانیت آن بود. بچه ها با اشتیاق فراوان برای نماز مغرب و عشا وضو می گرفتند، ماشین توزیع غذا به همه چادرها سر می زد و افطاری را توزیع می کرد. سادگی و صمیمیت در سفره افطارمان موج می زد و ما خوش حال از اینکه خدا توفیق روزه گرفتن را به ما هدیه داده بود. سر سفره می نشستیم و بعد از خواندن دعا، با نان و خرما افطار می کردیم .دعای توسل و زیارت عاشورا هم در این روزها حال و هوای دیگری داشت
. السلام علیک یا ابا عبدالله» زیارت عاشورا و «یا وجیها عندالله اشفع لنا عندالله» دعای توسل، به سفره افطار و سحر ما معنویتی می بخشید که غیر قابل توصیف است و همین توشه معنوی و غفلت زدایی ها، رزمندگان را از دیگران ممتاز می کرد.
نمی توانم حال و هوای این لحظه ها را برای شما بیان کنم. در لشکر 28 سنندج بودم و قرار بود بعد از یک هفته به خانه برگردیم، اما جاذبه این ماه، مرا در کردستان ماندگار کرد. ماه رمضان، بهترین وزیباترین خاطرات را برای ما در سنگرها آفرید.
برکت دعا درکنار سنگرها، نماز روی زمین خاکی، سحری خوردن کنار آرپی جی و مسلسل، وضو گرفتن با آب سرد، قنوت در دل شب، قیام رو به روی آسمان بی هیچ حجابی که تو را از دیدن محروم کند، گریه بسیجی های عاشق در رکوع و... همه چیز را برای مهمانی خدا آماده کرده بود.
خاطرات شهید رضا صادقی یونسی :
بسیاری از شهدا، با زبان روزه شهید شدند. اولین بار که جبهه رفتم، نزدیک شب قدر بود. شب قدر که رسید، به اتفاق چندین تن از هم رزم هایم، به محل برگزاری مراسم احیا رفتم. از مجموع 350 نفر افراد گردان، فقط بیست نفر آمده بودند.تعجب کردم.
شب دوم هم همین طور بود. برایم سؤال شده بود که چرا بچه ها برای احیا نیامدند، نکند خبر نداشته باشند. از محل برگزاری احیا بیرون رفتم. پشت مقر ما صحرایی بود که شیارها و تل زیادی داشت.به سمت صحرا حرکت کردم، وقتی نزدیک شیارها رسیدم، دیدم در بین هر شیار، رزمنده ای رو به قبله نشسته و قرآن را روی سرش گرفته و زمزمه می کند. چون صدای مراسم احیا از بلند گو پخش می شد، بچه ها صدا را می شنیدند و در تنهایی و تاریکی حفره ها، با خدای خود راز و نیاز می کردند. بعدها متوجه شدم آن بیست نفر هم که برای مراسم عزاداری و احیا آمده بودند، مثل من تازه وارد بودند.
این اتفاق یک بار دیگر هم افتاد. بین دزفول و اندیمشک، منطقه ای بود که درخت های پرتقال و اکالیپتوس زیادی داشت، ما اسمش را گذاشته بودیم جنگل. نیروهای بعثی بعد از آنکه پادگان را بمباران کرده بودند. نیروهایشان را در آن جنگل استتار کرده بودند.
آنجا دیگر تپه نداشت، اما بچه ها خودشان حفره هایی کنده بودند و داخل آن می رفتند و در تنهایی عجیبی با خدا راز و نیاز می کردند.
شهید محمد کاظم نژاد:
مادر این شهید می گوید: در ادای نماز اول وقت و گرفتن روزه، بسیار مقید بود. از هشت سالگی روزه می گرفت و نماز می خواند .برای ادای نماز صبح، او بود که همه را بیدار می کرد. حتی به گرفتن روزه مستحبی تشویق می کرد. از جبهه که به مرخصی می آمد، دائم روزه می گرفت. روزی پرسیدم: مادرجان! چرا این قدر روزه می گیری؟ گفت: مادر من در جبهه روزه نگرفته ام. حالا دارم قضای آنها را می گیرم. دارم ادای دین می کنم. گفتم: خدا قبول کند حالا بگو برای سحر چه غذایی درست کنم؟ گفت: تخم مرغ که داریم. همین ها را بپز تا با هم روزه بگیریم
از جبهه که به مرخصی آمده بود، متوجه شد روزه ام. پرسید چرا روزه اید؟ گفتم: نذر است! نذر کردم که ان شاء الله سلامت برگردی! خندید و گفت: پس به خاطر همین روزه های نذری شما، در جبهه هیچ اتفاقی برایم نمی افتد. بعد، تعریف کرد: با نه نفر دیگر، در یکی از مناطق عملیاتی بودیم، ناگهان جلوی پایمان گلوله خمپاره ای منفجر شد. همه به جز من شهید شدند. وقت برگشتن، بچه ها با تعجب نگاهم می کردند که چطور از بین نه نفر، فقط من زنده ام و حتی خراشی به تن ندارم!
معنویت در جبهه ها :
تفاوت جبهه های جنگ ایران و عراق ، در زمینه امکانات و تسلیحات، زیاد بود.
این تفاوت ها به حدی بود که همه کارشناسان نظامی، بی هیچ تردیدی، جبهه پیروز را نیروهای عراقی تا دندان مسلح، می دانستند. اما آنچه کارشناسان نظامی همیشه از آن غفلت می کردند و در نتیجه درمقابل شکست نیروهای عراقی، انگشت حیرت به دندان می گزیدند، معنویت حاکم بر نیروهای ایرانی بود. به خاطر همین معنویت، کمبودهایی که می توانست هر سپاهی را به شکست بکشاند، در بین آنان معنا نداشت!
در جبهه ایران، مواد غذایی هم مانند تسلیحات، حکم کیمیا داشت!
کمبود مواد غذایی در خطوط مقدم نبرد، معنویت خاصی به نیروها داده بود! آنجا که هر خرما ساعت ها دهان به دهان می رفت و هر قطره آب که تنها باعث تر شدن لب های خشکیده می شد، دست به دست می چرخید تا اولین نفر که لبش را تر می کند، کس دیگری باشد!
هنوز هم بین بازمانده های جنگ، حلوای ماه مبارک رمضان در جبهه، حلاوت خاصی دارد! حلوایی که روغنش از ته مانده روغن غذاها گرفته می شد، و شکرش از خاک قندهایی بود که مربوط به جیره هر نفر می شد یا سوغات از مرخصی برگشته ها بود.
آرد آن از نان خشک هایی بود که بیشترشان کپک زده بودند. حلوای رمضان ساده درست می شد، ولی طعم آن به سادگی از ذهن نمی رفت .

به گزارش شبکه ایران، پایگاه اطلاع رسانی جهان نیوز نوشت: به دنبال انعکاس جمع آوری مبالغ مالی از سوی برخی از قاچاقچیان ایرانی و عرب کالا، برای حمایت از برخی کاندیداهای انتخابات دهم ریاست جمهوری که سر از جریان فتنه به درآورد، ابعاد تازهای از حمایتهای مالی و پشتیبانی سران مرتجع غرب منطقه بویژه سران امارات متحده عربی فاش میشود.
برپایه این گزارش و به نقل از منابع رسانهای در امارات و قطر، کار این حمایتها به جایی رسیده است که حتی بین حکام ابوظبی و دوبی نیز در خصوص حمایت از جریان فتنه اختلاف بروز کرد.
این گزارش میافزاید، عمده کمکهای مالی امارات به جریان فتنه، متوجه ستاد میر حسین موسوی بوده و بیشتر این کمکها با دستور و موافقت رئیس دولت امارات عربی متحده "شیخ خلیفه بن زاید آل نهیان " صورت گرفته که از طریق دوبی به ایران ارسال شده است. این کمکها به صورت طلا و ارزهای معتبر، در داخل جریانهای مختلف حامی موسوی تقسیم گردیده است.
بنابراین گزارش مبالغ کمک شده به ستاد کروبی عمدتاً از سوی قاچاقچیان کالا که از طریق قاچاق به ایران در دوران اصلاحات میلیاردر شده اند و با برخی آقازادگان و دامادهای خواص مرتبط بوده اند، برای مخارج انتخاباتی سران فتنه ارسال شده است.
از سوی دیگر این منابع خاطرنشان می سازند: "شیخ محمد" حاکم دوبی با دخالت دولت امارات در امور ایران مخالفت کرده است، اما ورشکستگیهای مالی امیرنشین دوبی و تزریق ده میلیارد دلار از طریق شیخ خلیفه حاکم امارات به دوبی باعث سکوت حاکم امیرنشین دوبی گردیده است.
گفتنی است، سفارت خانههای آمریکا و انگلیس در امارات نیز برای ارسال کمکها به جریان فتنه نه تنها امیرنشین دوبی را زیر فشار قرار دادند بلکه از ابوظبی و بویژه دوبی بری آموزش عوامل آشوب در سال 1388 نیز استفاده نمودهاند.
این گزارش میافزاید: در ماجرای جزایر سه گانه ایرانی نیز به غیر حاکم شارجه، حاکم دوبی نیز موافق مقابله و رویارویی با ایران نیست، اما شیخ محمد بدلیل مشکلات گسترده امیرنشین دوبی، تسلیم بلامنازع شیخ خلیفه گردیده است.
این منابع تصریح می کنند: حاکمان امارات اخیراً نیز کمکهایی به ربع پهلوی(رضا پهلوی) و جریانهای سلطنت طلب برای مقابله با جمهوری اسلامی ایران نموده اند.
یادآور میشود، بغیر از امارات متحده عربی، عربستان سعودی نیز کمکها و پشتیبانی گستردهای از جریان فتنه نموده است.
رسانههای این دو کشور هم اکنون در ردیف ستیزه جویانهترین رسانههای منطقه با ایران اسلامی در جهان عرب و اسلام هستند و همگام با سیاستهای جنگ روانی آمریکا و اسرائیل علیه جمهوری اسلامی ایران حرکت مینمایند.

به گزارش شبکه ایران و به نقل از روزنامه رسالت، مهدی کروبی که در انتخابات سال گذشته کمتر از یک درصد آرای شرکت کنندگان را به دست آورد و به خاطر همراهی با جریانات ضد انقلاب و طرح اتهامات بی اساس به نظام، از سوی ضدانقلاب لقب "شیخ شجاع" را دریافت کرد، در مصاحبه با روزنامه انگلیسی گاردین به دو واقعیت مهم اعتراف کرد.
وی در پاسخ به این سئوال که جایگاه شما در میان مردم چگونه است، با ناراحتی اعلام کرد : من هر جا پا می گذارم با هواداران نظام مواجه می شوم که مرا مورد شماتت و سرزنش قرار می دهند. ( شما بخوانید پرتاب لنگ کفش و دمپایی و گوجه گندیده و هووووو )
کروبی در این مصاحبه همچنین در پاسخ به سئوالی درباره وضعیت جنبش سبز و علت عدم تحرک این جنبش در ماه های اخیر گفت دیگر امکان اینکه هواداران این جنبش بتوانند به خیابان ها بیایند وجود ندارد و ما باید به سمت کارهای فرهنگی! و روشن کردن! افکار عمومی برویم!
البته جناب شیخ نفرمودند سین برنامه های فرهنگی ایشان در چه زمینه هایی است . احتمالا ایشان پس از رایزنی هایی با مادام نن جون به همان روزه ی سیاسی در منزل و پشت درب های بسته اکتفا می کنند !!!

نفر وسط: شهید محسن حیدرخانی
منطقه عملیاتی دشت عباس
قبل از عملیات بچهها قبر كنده بودند و در آن عبادت می کردند.
به قبرهای خالی که رسیدم، عجیب دلم گرفت! یکی یکی قبرها را بوسیدم و برای صاحبانشان فاتحه خواندم.
همین جا بود که «تشکری» با خدایش خلوت می کرد. همین جا بود که «عامری» نماز شبش را می خواند. همین جا بود که «رنجبر» برای خودش روضه حضرت زهرا(س) می خواند و اشک می ریخت.
***
با هم قرار گذاشته بودند، هر که زودتر شهید شد، آن قدر دم در بهشت منتظر بماند، تا دیگران بیایند.
هیچ کس منتظر نماند، همه با هم رفتند ...
در حسرت آسمان و بالم می سوخت
با یاد تو بودم و خیالم می سوخت
من خسته میان خاک ها جا ماندم
ای کاش کمی دلت به حالم می سوخت ...
عوامل رییس دانشگاه آزاد اسلامی واحد شهر ری در اقدامی بی سابقه با شکستن درب دفتر معاونت نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در این واحد دانشگاهی اقدام به تخلیه و بیرون ریختن اقلام این دفتر نمودند.
این اقدام که با واکنش استادان و اعضاء هیات علمی این دانشگاه روبرو شده، بحث هایی جدی را در این واحد دانشگاهی بر انگیخته است.
با وجود اینکه دفتر نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری و شخص رییس این دفتر از مهم ترین ارکان در هر دانشگاهی به شمار می رود، هنوز علت اصلی این اقدام ناشایست به روشنی مشخص نشده است.
در این رابطه روز گذشته جمعی از استادان و اعضاء هیات علمی این دانشگاه در تجمعی خودجوش نسبت به این اقدام اعتراض خود را اعلام داشته و این گذر از خط قرمز را از سوی ریاست این واحد دانشگاهی، به شدت محکوم کردند. این تجمع اعتراض آمیز در نهایت با صدور بیانیه ای پایان یافت.
طی چند سال اخیر که "ق س" که ریاست این دانشگاه را به عهده داشته است، با اعضاء هیات علمی دانشگاه تنش و برخورد زیادی داشته است
حال مسئولین و ریاست دانشگاه آزاد شهر ری و رئیس مجموعه باید پاسخگوی این بی حرمتی شوند !
جز تاسف برای مسئولین این دانشگاه و در کل مجموعه ی دانشگاه آزاد حرف دیگری می توان گفت ؟!

اشاره:
پیرمرد، دنیایى است از خصال كمیاب و تجربه ها و ناگفته هاى شنیدنى. او در طلیعه تحصیل و در حالى كه استعداد جوشان و طبع مستعد او نمایان گر آینده درخشانش بود، از نیل به رتبه فقاهت و اجتهاد كه غایت آمال تمامى طلاب است، چشم پوشید و با اراده و ایمانى كم مانند، در طریق مبارزه با حكومت وابسته و دیانت برانداز رضا خان گام نهاد. در مقطعى كه تنها دو دهه از حیات خویش را پشت سر نهاده بود، با درایت و دلیرى، قیام و خروش مردم مسلمان مشهد در مسجد گوهرشاد را هدایت كرد و پس از آن با تحمل سى سال زندان و تبعید در افغانستان، جلوه اى بارز از شكیبایى مجاهدان راه خدا را نمایان ساخت
اما نظر مرحوم بهلول در مورد امام خمینی ( ره ) و در مورد حضرت ماه مولایمان امام خامنه ای :
* حضرت امام (ره) از نگاه ایشان :
از من چیزى مى خواهید كه توانایى آن را ندارم؛ تنها مى توانم بگویم كه او آرزوى هزار ساله علماى شیعه را به تحقق رساند. سال هاى سال، فقهاى ما احكام اسلام را به این امید استنباط و تبیین كردند كه روزى در سطح جامعه پیاده شود. من وقتى از مصر به عراق مهاجرت كردم و او را دیدم، بى اختیار احساس كردم كه فدایى او هستم. روى همین عشق و اخلاص بود كه بخش قابل توجهى از اشعار خودم را بر وزن شاهنامه فردوسى، به مدح و منقبت امام اختصاص داده ام كه به «خمینى نامه»، شهرت یافته است.
* و خاطره ی مرحوم بهلول از دوره طولانى آشنایى و ارتباط با مقام معظم رهبرى :
من در طول مدت عمرم، امرا و صاحب منصبان زیادى را دیده ام؛ اما كسى را به لحاظ بى رغبتى به مقام و منصب دنیا، هم پاى «آقا» {آیت الله خامنه ای} ندیده ام. انسان وقتى زندگى روزمره او را از نزدیك مى بیند، حس مى كند كه ذره اى میل به دنیا در او وجود ندارد.
واقعاً در این مقطع، من هیچ كس را در تقوا و اعراض از مال و مقام دنیا، مثل او نمى شناسم. آخرین بارى كه در خدمت وى بودم، به من گفت: آقاى بهلول! خاطرتان هست كه قبل از انقلاب، یك شب در مسجد طرقبه منبر بودید؛ پس از اتمام مجلس، وقتى خواستید از مسجد بیرون بیایید، چون تاریك بود، من آمدم دستتان را بگیرم و كمكتان كنم؛ اما دستتان را كشیدید و گفتید: من چشمانم خوب مى بیند؛ تا جایى كه هنوز زیر نور ماه، خاطره مى نویسم؛ حالا چطور؟ حالا هم بینایى تان در همان حد هست؟ من گفتم: آقا! حالا زیر نور خورشید هم دیگر نمى توانم بنویسم. بعد آقا گفت: اخیراً كمتر به ما سر مى زنید. گفتم: آقا! شما متعلق به همه مردم ایران هستید؛ من اگر وقت شما را بگیرم، مثل این است كه وقت همه ایرانى ها را گرفته ام.
بنام خدای رمضان یا علی یا عظیم
به نام حضرت عشق به یاد حضرت خورشید اقتدا می کنم به مولایم حضرت ماه و قدم می گذارم به
ماه مبارک رمضان

بالاخره اومد . بعد از اینهمه چشم انتظاری اومد . ماه خدا . ماه میهمانی خدا ... وقتی دلتون گره خورد به عرش و با ربنای لحظه ی افطار روحتون قفس جسمتون رو ترک کرد و کبوتر هفتمین آسمون شد به یاد هم باشیم . به یاد حضرت خورشید و به یاد حضرت ماه …
ماه عاشقی با معشوق ماه بندگی با معبود ماه عشق .... رمضان ... سلام !
چشم روشنی که آمد ! لحظه های استغاثه و استجابت از راه رسید ، به آسمون نگاه کن ببین چقدر نزدیک زمین هست . گوش کن ، خوب گوش کن ، صدای بال ملائک رو می تونی بشنوی ؟ چشم هات رو ببند و گوش کن ، این صدای دعوت خداست که بنده هاش رو به ضیافتش دعوت می کنه . هر کی دلش آماده تره زودتر راهی این مهمونی میشه . راستی وقتی دلت لرزید و چشمه ی اشک هات موج برداشت برای ظهور آقا امام زمان ( عج) و برای سلامتی و طول عمر باعزت حضرت ماه و مولامون امام خامنه ای هم دعا کن . دعا کن برای هر کسی که بیماری داره برای هر دستی که دستگیری نداره . دعا کن و اشک بریز که در این ماه اشک چشم از آب زمزم هم پاک تره ...
مهربان ترینم من آماده ام که در این ماه برایت بندگی کنم من آمده ام که لحظه هایم را بنامت بزنم . بندگی ام را می پذیری ؟
عراقیها جنازهاش را درآوردند، خاكش كردند، امامزاده ساختند و دارالشفای آنان شده است. الآن هم رسماً امامزاده است. قبری است كه رویش پارچه سبزی كشیدهاند و كنارش مهر و مفاتیح گذاشتهاند. مردم هم میروند زیارت میكنند و حاجت خود را طلب میكنند.
پرسیدیم قصه چیست؟
گفتند ما شبها اینجا میخوابیدیم. متوجه شدیم بین خاكریزی كه روی تپه است، شمعی روشن است. فكر كردیم كه عشایر آن سمت هستند. آنها هم فكر میكردند ما هستیم. چند وقت بعد همدیگر را دیدیم. پرسیدم شما شبها آنجا چه میكنید؟ آنها گفتند ما فكر میكردیم شما هستید كه شمع روشن كردهاید. با هم میروند و روی خاكریز، این شهید را پیدا میكنند. به او ایمان میآورند. خودشان میگویند اینجا مستشفی است. یعنی این دكتر ماست. این را عراقیها میگویند.
این منطقه در عمق خاك عراق است. شهید سید طعمه یاسری، بچه اهواز است. این چیزها متأسفانه جایی نقل نشده. به نظرم كوتاهی ماست. میشود به راحتی برویم از آنجا فیلم بگیریم. مصاحبه بگیریم. اما نمیدانم چرا نمیكنیم.
فقط بین بچههای تفحص سینه به سینه دارد میچرخد. جایی گفته نشده. خاطراتی مثل این متأسفانه دارد خاك غفلت و فراموشی میخورد
پ.ن. نمی گذاریم غبار فراموشی قهرمانی هایتان را از یادمان ببرد.

متن کامل را در اینجا بخوانید /
به گزارش شبکه ایران، پس از آخرین توصیههای رسانههای جریان فتنه به طرفدارانشان برای اینکه از پیاده رو راه روند و چراغهای ماشینشان را در تاریکی روشن کنند، اینبار حزب منحله مشارکت نیز توصیههای جالبی به طرفداران خود داشته است.
جهان نیوز نوشت، این حزب به بهانه همدردی با یاران زندانیشان در بیانیهای به مردم توصیه کرده است که در خانه خود روزه سیاسی بگیرند.
مشارکت برای اینکه خیلی هم این پیشنهاد عجیب جلوه نکند توضیح داده است که ممکن است کسی نفهمد ولی حداقل تجدید پیمان مجدد با خودتان بستهاید.
مشارکت البته به طرفداران خود نگفت برای روزه سیاسی گرفتن در منزل چه کارهائی باید کرد؟ مثلا پوشاک کودک را عوض نکرد یا طول اتاق را یک صبح تا ظهر پیاده روی کرد و یا اینکه سطل آشغال منزل را آتش زد؟
شایان ذکر است، سایت اسرائیلی دنباله، اخیراً پیشنهاد کرده است که طرفداران جریان فتنه از این پس صدا و سیما را تحریم کرده و پنج شنبهها تلویزیون را خاموش کنند!
چند روز پیش این حزب که پروانه فعالیتش از سوی دادستانی تهران لغو شده است، به مواضع رسانههای ضدانقلاب درباره ضرورت حمایت از زندانیان سیاسی واکنش نشان داد و پیشنهاد این رسانهها برای روزه سیاسی را قبول کرد.
در بیانیه این حزب غیر قانونی که ابتدا توسط سایت "گویانیوز"-ارگان رسمی سازمان جاسوسی آمریکا- منتشر شده، از مردم خواسته شده تا قبل از ماه رمضان دست به روزه سیاسی بزنند.
خبرنامه دانشجویان ایران در این زمینه نوشته است: البته این اولین بار نیست که این حزب دوم خردادی اعلام روزه سیاسی می کند؛ زیرا اعضای بلندپایه مشارکت در تحصن مجلس ششم نیز حضور داشتند و موضوع " روزه سیاسی" را در حین همین تحصن مطرح کردند.
بعد از اعلام این بحث توسط مشارکتیها، روزنامه اصلاحطلب "شرق" با انتشار عکس بزرگی از "محسن میردامادی"، دبیر کل فعلی این حزب در حال غذا خوردن روی میزی رنگین از غذاهای مختلف و با تیتر "آغاز روزه سیاسی متحصنین"، موجب عصبانیت شدید اعضای این حزب شد.

این عکس آنقدر بر حرکت سیاسی مشارکتیها تاثیر منفی گذاشت که حتی پوزش فردای روزنامه هم نتوانست کاری از پیش ببرد.
رسوایی این "روزه سیاسی" تا جایی پیش رفت که "مهران مدیری" در مجموعه طنز "پاورچین" هم این ایده را مسخره کرد و نشان داد که چند نفر که ادعای اعتصاب غذا دارند، دزدکی و به دور از چشم دیگران ساندویچ میخورند!
سفیر پیشین آمریکا در سازمان ملل گفت: بر خلاف اظهارات کلینتون که عنوان کرده "ایران زخم دندان تحریمها را میچشد"، تحریمهای جدید فقط پارس کردن است و این کشور سالها برای تحریم آماده شده است

به گزارش سرویس بینالملل شبکه ایران، جان بولتون سفیر پیشین ایالات متحده در سازمان ملل اعلام کرد که تحریمها علیه ایران گرچه بیتاثیر نیست اما نمیتواند این کشور را از هدف چندین سالهای که در پیش گرفته منحرف کند.
بولتون در گفتگو با شبکه تلویزیونی فاکسنیوز با اشاره به اظهارات جدید هیلاری کلینتون که ایران را زخمی دندان تحریم خوانده بود، تاکید کرد: این گونه نیست، ایران مدتهاست و شاید دهها سال است که موضوع تحریمها را در ذهن خود دارد و از این رو طرحهای احتیاطی را برای سطوح مختلف تحریم در نظر گرفته است.
وی در ادامه افزود: ایران تاکنون توانسته به صورت موفقیتآمیزی از فشار تحریمها رهایی یابد و اکنون نیز به همین کار ادامه میدهد.
بولتون در ادامه با اشاره به اظهارات رییسجمهور آمریکا که اعلام کرده بود، تحریمها برای بازگرداندن ایران به پای میز مذاکره است، این موضوع را نوعی بیآبرویی برای آمریکا دانست و تصریح کرد: دولت اوباما مدتهاست که دیگر نمیگوید تحریمها برای توقف برنامه اتمی ایران است بلکه میگوید که هدف از این تحریمها بازگرداندن ایران به میز گفتگوست و این هدف به مراتب پایینتر و به نظر من یک بیآبرویی است.
سفیر پیشین آمریکا در سازمان ملل متحد در ادامه افزود: گفتگوهایی ممکن است از اوایل سپتامبر بین ایران و پنج عضو دائم شورای امنیت شروع شود و این شاید چیزی باشد که دولت اوباما بخواهد راه نجاتی برای خود از طریق گفتگو با ایران مهیا کند.
بولتون در ادامه با اشاره به تلاش آمریکا برای تحریم بنزین ایران خاطرنشان کرد: در کوتاهمدت ممکن است واردات بنزین به ایران کاهش یابد اما همانطور که گفتم ایران مدتهاست که خود را با ساخت تاسیسات پالایشگاهی جدید و دریافت محصولات پالایشگاهی بیشتر از چین، روسیه و ونزوئلا آماده کرده و اگرچه این کار برای ایرانیان هزینهبر خواهد بود اما نخواهد توانست ایرانیان را از دنبال کردن هدفشان باز دارد.
مجری شبکه تلویزیونی فاکسنیوز در پایان این گفتگو خاطرنشان کرد: با این حساب، بولتون اظهارات وزیر امور خارجه آمریکا را که گفته "ایران زخم دندان تحریمها را میچشد" رد کرده و عنوان نموده که "این فقط پارس کردن است و زخم دندانی در کار نیست".
آیتالله خزعلی با رد درخواست کروبی برای دیدار با وی که به بهانه رفع کدورتها! مطرح شده بود، گفت: من اگر در این مجلس حاضر شوم به کروبی سیلی خواهم زد.

جهان نوشت: مهدی خزعلی، فرزند آیتالله خزعلی که مدتی پیش به دلیل همراهی با جریان فتنه از سوی بیت آیتالله خزعلی طرد شده است، از پاسخ قاطع پدر برای دیدار با مهدی کروبی خبر داده است.
چندی پیش قرار بود با نقشه مهدی خزعلی، مهدی کروبی با آیتالله خزعلی دیداری داشته باشد و درخصوص وقایع پس از انتخابات صحبت کنند تا رفع کدورت! شود که آیتالله خزعلی پس از اطلاع از نقشه فرزندش، ضمن رد درخواست کروبی و مهدی خزعلی گفت "من اگر در این مجلس حاضر شوم به کروبی سیلی خواهم زد ".
شب همانطور با لباس شخصی خوابیدم.صبح خواب آلود وخمار از سنگربیرون زدم. آفتاب حسابی پهن شده بود. ...ناگهان چشمم به جوانی كم سن و سال افتاد.كلاه سبز كاموایی سرش بود و لباس زرد كره ای تنش.با دوربین روی درختی در خط الرأس مشغول دیده بانی بود.
این را كه دیدم انگار با پتك زده باشند روی سرم.سرش داد كشیدم"آهای تو خجالت نمی كشی؟بیا پایین ببینم."
یكباره دست از كار كشید نگاهم كرد. یك نگاه پرمعنا.گفت:چیه اخوی؟گفتم: می خواهی خودت را به دشمن نشان دهی؟ نمی گویی با این كار جان چند نفر به خطر می افته؟! هر كاره ای كه هستی باش مگر برادر زین الدین دستور نداده كسی روی خط الرأس نرود؟! تو رفتی آن بالا چكار؟!

گفت:خیلی عصبانی هستی؟! گفتم باید هم باشم.۱۸۰نفر بودیم همه شهید شدند ...تأمل نكرد و گفت:از كدام گردانی؟ گفتم گردان ضد زره گفت: جرو همان ده پانزده نفری كه......
گفتم شلوغ بازی در نیاور بیا پایین اگر هم كاری باشد بچه های اطلاعات عملیات خودشان انجام می دهند.
سرو صدا كه بالا گرفت بچه های دیگر هم از سنگر بیرون زدند همین كه از درخت پایین آمد یكی از بچه های قم شروع به بوسیدن او و ابراز محبت كرد.بعد خودش آمد طرفم پیشانی ام را بوسید و گفت خسته نباشید بچه های شما خوب عمل كردند.وقتی خواست برود دستم را محكم فشرد و با خنده گفت: اخوی مواظب خودت باش.من هم با حالت تمسخر گفتم: بهتره شما مواظب خودت باشی او هم خنده ای كرد و رفت.
وقتی او رفت به آن برادر قمی گفتم : او كه بود كه بوسیدیش؟گفت: نفهمیدی:! گفتم: نه! گفت : آقا مهدی بود كه هرچی از دهانت درآمد به او گفتی!
ناباورانه دنبالش دویدم اما رفته بود هر وقت یاد این صحنه می افتم احساس می كنم كه در برابر كوهی از صبر و با یك قله شرم بر دوشم هستم.
زمزمه عملیات درمیان بچه ها پیچیده بود.از آمد و شد فرماندهان وگروه های خاص عملیاتی هم میشد حدس زد كه درروزهای آتی خبری در راه است.دراین گونه مواقع همه به فكر میرفتند.هركس برای خود محكمه ای برپامیكردو به مرور حق و باطل زندگی اش میپرداخت و داداگاهی كه جز خدا وبنده نباشد؛همیشه حق است.
رزمندگانی كه برای اولین بار شركت در عملیات را تجربه میكردند بیش از دیگران درتكاپوبودند.آنها را كنار مخابرات میدیدی كه در صف طولانی منتظر بودند تابا خانواده و دوست و آشنا صحبت كنند و حلالیت بطلبند.شاید برای آخرین مكالمه شان باشد و یاگوشه ای دنج پیدا میكردند و دل به نامه ای میسپردند كه به دلدادگان میرسید.
میان آن همه رزمنده،دوستاره اند كه دراوج آسمان آن روزها درخشیدند و همسایه دیوار به دیوار خورشید شدند.چند برگ از كاغذهای نامه نگاری مخصوص رزمندگان،در دستان مجیدرضا میدرخشید.آنچه كه بیش از همه مجیدرضا را به فكر فرو میبرد روحیه عرفانی رزمندگان بود،كه درگوشه ای از نامه اش میگوید:«پدرجان و مادرجان من هم اكنون از پشت جبهه خرمشهر برای شما نامه مینویسم جبهه ای كه درآن برادران رزمنده چنان دشمن را عقب رانده ان كه نظیر آن را نمیتوان در جهان مشاهده كرد.نمیدانید رزمندگان چه روحیه ای دارند آن قدر كه انسان رااز ترس و وحشت دور میكنند،دراینجا آسیب دیدگانی هستند كه باوجود درد باز سخن از آقاامام زمان (عج) میزنند و میگویند بگذارید بروم خط مقدم جبهه و نماز بر پادارم ...»
قربت در نگاهشان غریبه نیست تا نشان خانه اش را گم كنند.اگر در سجده های سحری و قنوت های مستجاب شهادت را میخواستند،اما خانوادهاشان را هم روحیه میدادند و از آمدنشان و پیروزی سخن میگفتند تاهمه بدانند آنها با مقاومت و بیداری خواهان پیروزی اند.ناصر نامه اش را نوشته،آن را مرور میكند تاهیچ گفته ای از قلم نیفتاده باشد:«پدر ومادر گرامی امیدوارم از طرف بنده هیچگونه ناراحتی نداشته باشید و مامثل همیشه صحیح وسالم درآبادان هستیم و از اینكه نتوانستیم جواب تلگراف هایتان را بدهم مراببخشید چون به ما مرخصی نمیدادند كه به شهر برویم.هنور هم نمی توانم از آمدنم اطلاعی به شمابدهم ومعلوم نیست چقدر دیگر اینجا هستم وشمانمیخواهد از طرف بنده ناراحتی به خود راه دهید بالاخره هرچند روز دیگر باشد به یاری خدا میگذرد.ان شاءا.... باپیروزی به خانه باز خواهیم گشت هم اكنون كه این نامه را مینویسم عصر روز پنج شنبه تاریخ16/12/61می باشد....»
********
مجیدرضا!ناصر!نامه هایتان رسید.اما دیگر زمین بی تاب بود ودر روزهای خوش پیروزی،شمارا به آسمان شپرده بود چراكه وسعتش برایتان تنگ بود.اگر خرمشهر آزادشد،اگر امروز سربلند بر قله های افتخار،آزادی،مدیون همت والایتان هستیم.شماهمان روز درهمسایگی خورشید به اینجا آمدید و نورجاودانگی را به نشانی دلهای مردم شهر پست كردید.نامهایتان نورانی ست منتظر نامه ی بعدی شماهستیم .مارادعاكنید تا.......
سرا سیمه وارد شد، گریه میكرد و میگفت من از چه كسی باید عذرخواهی كنم؟ به چه كسی باید بگم منو ببخشه؟ میگفت: من مخالف تدفین شهدای گمنام در این محل بودم و اعتقاد داشتم با آمدن این شهدا به نزدیكی منزل ما، اینجا قبرستان میشود و قیمت خانه های ما پایین می آید....
پسر 12 ساله من مبتلا به بیماری شدید پادرد بود،به نحوی كه قادر به راه رفتن نبود. دیشب در رؤیای صادقانه شخصی را دیدم كه به من گفت: اگر چه شما نمیخواستی ما همسایه شما شویم،اما حالا كه همسایه شدیم حق همسایگی را بجا می آوریم .برای شفای پسرت رو به قبله بایست و سه مرتبه بگو الحمدالله.... با گریه از خواب پریدم ،ذكر را گفتم،پسرم شفا گرفت،حالا آمده ام عذر خواهی كنم.

پاسگاه شرهانی را می شناسی؟
اگر گذرت به مناطق عملیاتی جنوب افتاده باشد و یا در زمینه ی مناطق عملیاتی مطالعه ای داشته باشی حتما اسم پاسگاه شرهانی یا به بیان امروزی تر مقر تفحص شهید شرهانی به گوش ات خورده ! این مقر درست در شمالی ترین نقطه ی مناطق عملیاتی واقع هست و اصولا کمتر کاروان راهیانی سری به آنجا می زند . البته این چند سال اخیر ( یکی دو سال ) یکی از نقاطی که از سوی مسئولین راهیان نور برنامه ریزی شد تا مورد بازدید و شناسایی بهتر بازدید کنندگان قرار بگیرد همین مقر بوده است . این پاسگاه در 100 کیلومتری غرب اندیمشک قرار دارد امروزه شرهانی یادمانی است که در میانه مناطق چم هندی، چم سری و عین خوش واقع است، این یادمان به همراه یادمان های دوکوهه، فکّه و فتحالمبین از شمالیترین یادمان های سرزمینهای جنوب است و متأسفانه به همین دلیل از مظلومیت بیشتری برخوردار است، و سرزمینی که هنوز در آغوش آن پیکرهای پاک و مطهر شهدای بسیاری به امانت آرمیده است، کمتر مورد توجه کاروان هاست . عملیات های محرم در آبان 61 و والفجر یک در فروردین 62 در این منطقه انجام شد و از فرماندهان عملیات ها هم می توان به شهید حسین خرازی، شهید حاج احمد کاظمی، شهید مهدی زین الدین، شهید حسن باقری اشاره کرد . در اطراف شرهانی حسینیه ی امام حسن مجتبی (ع) ، معراج شهدا و مقر تفحص ، محل شهادت 10 شهید گمنام و پل روی رودخانه دویرج که بعدها به نام (پل شهید ایّوبی( نام گذاری شد دیده می شود . اگر روزی خواستید از پل شهید ایوبی بگذرید و به زیارت شهدای گمنام شرهانی مشرف شوید ، یادتان باشد این سرزمین و محدوده آن پل ، به خون صدها شهید آغشته است و مهندسی و طراحی این پل به همراه سربازان ارتش در همانجا به شهادت رسید . پل ایوبی ، دروازة ورود به سجدگاه ملکوتیان، محل عبور عزیزانی مانند شهید خرازی، ردانیپور ، صیاد ، غلامی ، پازوکی ، ضابط و … است.
افتخار شرهانی : شهدای گمنام
در گذشته ای نه چندان دور خاکهای گرم خوزستان و کوههای سرد کردستان و ایلام ، شاهد تکاپوی ایثارگرانه مردان بیادعائی بود که جز به آسمان نظر به جایی نداشتند ... آنان بی آنکه دیده بشوند برای آسایش من و شما و سرفرازی جمهوری اسلامی جنگیدند و خیلی هایشان در همان منطقه به طور گمنام شهید شدند . هنوز خیلی از خانواده ها چشم براه بازگشت فرزندی برادری و همسری هستند که در آن منطقه می جنگیده و نه خبر شهادتش را آورده اند و نه نامش را در فهرست اسرا و آزادگان یافته اند .
اینان در زمین گمنام ماندند اما در آسمان در تنهایی خویش و خدایشان میهمان سفره محبت زهرا (س) گردیدند . آیا خداوند در بهشت خویش ، آنان را به ما نشان خواهد داد ؟
و اینک عده ای از جنس همان شهدا با دلهایی به وسعت هفتمین ایستگاه آسمان در آن منطقه در جستجوی نشانه ای از آن کبوتران بی نشان هستند . مگر به چشم انتظاری منتظرانشان پایانی دهند . آری ... از زیباترین جلوههای ماندگار در این مقرّ تفحص، صحنههای مربوط به کشف و شناسایی پیکرهای پاک شهداست ...
خاطره ای از اولین شهید تفحص در مقر شهید شرهانی
آن شب غلامی که بعدها شهید شد و به جمع آسمانیان پیوست خاطره ای تعریف کرد . از اولین روزهایی که آمده بودند شرهانی. او میگفت :
« قرارگاه به ما اجازه تفحص نمیداد. میگفتند امنیت ندارد. منافقین توی منطقه ان نمی شود وقتی اصرار ما را دیدند قرار شد یک هفته موقت باشیم اگر شهید پیدا کردیم مجوز بدهند. و ما رسماً وسایلمان را بیاوریم و شروع کنیم. از یک طرف خوشحال بودیم که مانده ایم از طرف دیگر وقت کم و منطقه وسیع و خطرناک میترسیدیم نتوانیم شهیدی پیدا کنیم
هر روز از میدانهای وسیع مین، سیم خاردارها و تله های انفجاری میگذشتیم. اما هر روز ناامیدتر میشدیم. مین های منطقه، منافقین، عراقیها از هیچ کدام آنقدر نمیترسیدیم که از دست خالی برگشتن میترسیدیم. روز آخر ماندمان نیمه شعبان بود آن روز رمز حرکتمان « یا مهدی ( عج ) » بود .
عجیب همه پریشان بودند. خورشید هم دست پاچه بود انگار. زودتر از همیشه رفت پشت ارتفاع ۱۷۵ نزدیک غروب بود و لحظه وداع باید سریع از منطقه میرفتیم. بچهها از خود بی خود بودند میگفتند دیدید قابل نبودیم با نام «مهدی» روز نیمه شعبن کار را شروع کردیم و حالا باید برگردیم. اشک حلقه زده بود توی چشمهایشان. هر کس دنبال چیزی میگشت برای یادگار و تبرک با خودش ببرد یکی یک مشت خاک بر میداشت. یکی یک تکه سیم خاردار. من هم رفتم سراغ شقایق وحشی . میخواستم با ریشه درش بیاورم بگذارم توی قوطی کنسرو وقتی شقایق را آرام جدا کردم از زمین دیدم ریشه شقایق روی جمجمه شهید سبز شده . روی سجده گاهش با فریاد «یا مهدی(عج)» بچهها همه جمع شدند. آرام آرام خاکها را کنار میزدیم دلهره داشتیم کاش پلاک هم داشته باشد هم از لشگر باشد پلاک که پیدا شد همه سلام دادند بر محمد(ص) و آل محمد . پلاک را استعلام کردیم روی پا بند نبودیم شهید مهدی منتظر القائم بود از لشگر امام حسین (ع) !
برای اینکه شهید شوی باید انتخاب شوی . ربطی هم ندارد که ایرانی باشی یا فرانسوی یا مراکشی یا هر کجای دیگر ! فرقی هم نمی کند که برای کشور خودت بجنگی و در خاکی که در آن متولد شدی یا در کشوری که چند وقت است با دین و آیین و رهبرش آشنا شدی . وقتی در هر چیزی معتقد شوی آن وقت است که معتکف اعتقادت می شوی . مثل همین شهید کورسل که ایل و تبارش فرانسوی هستند اما سال ۶۲ وسط تیر بار آتش و بحبوحه ی هشت سال جنگ تحمیلی تصمیم گرفت به ایران بیاید طلبه شود و بخاطر اعتقادی که به اسلام ، ولایت فقیه ، و رهبرش داشت به جبهه برود و دست آخر مزد اعتقادش را هم بگیرد . با شهید کمال کورسل بیشتر آشنا می شویم .

یک نفر بود مثل همه ما. فقط مادرش از مسیحی های فرانسه بود و پدرش هم تاجری اهل مراکش. هفده ساله بود با موهای طلایی و ریش های کم پشت.
در یک سفر با پدرش رفت مراکش. امکان نداشت حرفی را بی دلیل قبول کند . در آن سفر مسلمان شد.
رفت گوشه خلوتی ایستاد و شروع کرد خواندن. خوشش آمده بود . گفت باز هم برای من از این سخنرانی ها بیاورید. صحبت های حضرت امام بود.
بعد از مدتی رفت و آمدش با دانشجوهای ایرانی کانون پاریس بیشتر شد. پرسید: « کجا می روی؟» گفت: « دعای کمیل »
- دعای کمیل چیه؟ منم می تونم بیام؟
- بفرمایید
عربی را خوب میدانست تا آخر مجلس نشست.
هفته ی بعد ، از ظهر آمد با لباس مرتب و عطر زده. گفت: بریم دعای کمیل.
- حالا که نمی رن. تا شب خیلی بی تاب بود.
بچه های کانون دیدند نماز می خواند اما نه مثل همیشه. دست هایش کنار بدنش بود و مهر داشت. شیعه شدنش را جشن گرفتند و پرسیدند : کی تو رو شیعه کرده؟
جواب داد: دعای کمیل حضرت علی(ع)
اسم خودش را هم گذاشت کمال.
***
کتابخانه کانون خیلی غنی بود.« ژوان» نه! ببخشید کمال، هم معمولا کتاب می خواند به خصوص کتابهای شهید مطهری
تصمیم گرفت بیاید ایران طلبه شود.انقدر اصرار کرد تا دیدند چاره ای نیست. با سفارت ایران صحبت کردند . سال 62 – 63 آمد قم.بعد از پنج شش ماه به راحتی فارسی حرف می زد.
نمی گذاشت یک دقیقه وقتش تلف شود . می گفت معنا نداره آدم رو نظم نخوابه. روی نظم بیدار نشه. راحت به دوستانش می گفت: من کار دارم . شما نشستید با من حرف بزنید که چی بشه! برید سر درستون. من هم باید مطالعه کنم.
« چهل حدیث» حضرت امام و « مسئله حجاب » شهید مطهری را به فرانسه ترجمه کرد.
هروقت بچه ها می گفتند: امام. می گفت : نه حضرت امام.
خیلی به امام ارادت داشت می گفت: دستور ولایت فقیه، دستور اهل بیت (ع) است.
***
- حق نداری
- باید برم.
- جبهه مال ایرانی هاست. تو برو درست را بخون.
- نه حضرت امام گفتند : واجبه.
فردای آن روز رفت لشکر بدر و اسم نوشت برای عملیات مرصاد. هنوز یک هفته نشد که خبر شهادتش را آوردند.
یکی از دانشجوهای مقیم فرانسه می گوید: اگر کمال کورسل شهید نمی شد. امروز با یک دانشمند روبه رو بودیم . شاید یک روژه گارودی دیگر.

حسین قدیانی را خیلی ها می شناسند . حداقل کسانی که سری به قطعه ی ۲۶ زده اند با حال و هوای نوشته هایش آشنا هستند . حسین قدیانی با کسی تعارف ندارد . حرف دلش را می زند . فرزند انقلاب است بسیجی و ایرانی ناب که جانش برای کشورش ملتش رهبرش و رئیس جمهورش در می رود ! او فرزند شهید علی اکبر قدیانی است حسین آقا نوشته ای دارد به نام من مستاجر نیستم خانه ام بیت رهبری است چون مطلبش کمی طولانی است قسمت هایی از آن را که بیشتر به دلم نشست را برایتان می نویسم :
*******
چهارشنبه/ اتوبوسی که ما را آورد راهپیمایی/ رانندهاش کمربند نبسته بود/ جریمه شد ۲۰ هزار تومان/ ۱۳ هزار تومانش البته به خاطر سیگار بود/ «وینستون» میکشید/ ریهاش آسیب میبیند ولی در عوض/ محصول آمریکایی را آتش میزند/ چرا کسی آنهایی را که «بهمن» میکشند، جریمه نمیکند؟!/ مگر«22 بهمن» را که محصول امام بود پاره نکردند؟/ من کاری با قوه قضائیه ندارم/ دلم برای محافظان سران فتنه میسوزد/ که به جای حفاظت از انقلاب/ مجبورند مراقب جان شیخ بیسواد باشند/ سربسته بگویم/ این سختترین کار دنیاست/ شیعه علی بودن و محافظت از عثمان/ تا که این پیرهن/ دوباره شر نشود.
چهارشنبه/ اتوبوسی که ما را آورد راهپیمایی/ به رانندهاش مرخصی داده بودند/ به من هم مرخصی دادند/ امتحان برادر کوچکم هم در مدرسه لغو شد/ هان ای دشمن!/ از این پس قصه/ همین است/ ساندیس نظاممان را میخوریم/ از مرخصیاش استفاده میکنیم/ سوار اتوبوس میشویم/ و در خیابان/ علیه شما شعار میدهیم و / در برابرتان تمام قد میایستیم/ ما همهمان حکومتی هستیم/ من مستأجر نیستم/ خانهام «بیترهبری» است/ بیت رهبری/ خانه فقط «سیدعلی» نیست/ کاشانه ما هم هست/ ناشیانه حرف نزنید/ ما به این آشیانه ساده و صمیمی افتخار میکنیم/ تا وقتی حاکم، «علی» است/ راهپیماییهای ما/ همه حکومتی است.
چهارشنبه/ اتوبوسی که ما را آورد راهپیمایی/ رانندهاش میگفت/ 22 بهمن/ نوشابه و ساندویچ هم میدهند/ ما/ 22 بهمن هم میآییم/ برای چنین ملتی/ که جانش بر کف است/ جان باید داد/ جمهوری اسلامی به مردمش میرسد/ حرفی هست؟!/ ما با رهبرمان/ آنقدر «نداریم» که/ هر وقت اراده کنیم/ چفیهاش را میگیریم/ حرفی هست؟!/ آنقدر دوستش داریم که/ با یک اشارهاش/ نشانی خیابان انقلاب را میگیریم و میآییم/ ساندیس هم میخوریم/ حرفی هست؟! /سران غرب/ به فکر مردمان خود باشند/ که اول سال نو/ از سرما یخ نزنند/ ما اینجا/ رابطهمان با رهبرمان گرم گرم است/ خاک بر سرت سارکوزی/ به ما چه که مردم فرانسه/ میخواهند/ سر به تن تو نباشد؟!/ نظام ما با ساندیس و نی و تیتاب و هوندا 125/ همه حیثیت «همه ابرقدرتهای دیگر+1+5» را به بازی گرفته/ ما تا ساندیس داریم بمب هستهای میخواهیم چه کار؟/ حالا دیدی که ما چرا/ انرژی هستهای را/ برای مصارف صلحآمیز میخواهیم؟!/ شما هر وقت/ نی ساندیس نظام ما را حریف شدید/ آن زمان حرفی نیست/ ما هم میرویم سراغ نیزه.
راستی!/ یادم رفت بگویم/ برای این دلنوشت که تقدیمش میکنم به مولایم خامنهای،/ 2 تا ساندیس گرفتم/ یک تیتاب/ حرفی هست؟!

چرا پیکر پاک این شهید بعد از 16 سال سالم مانده بود؟
وقتی وارد سردخانه شدم پاهایم سست شده بود، بعد از 16 سال جنازه ی تو را را از زیر خروارها خاك بیرون آورده بودند، بالاخره دیدمت؛ نورانی و معطر بودی، موهای سر و محاسنت تكان نخورده بود، چشمهایت هنوز با من حرف می زد، بعثی های متجاوز بعد از مشاهده جنازه ات برای از بین رفتن این بدن آن را 3 ماه زیر آفتاب داغ قرار داده بودند باز هم چهره تو به هم نخورده بود، فقط بدنت زیر آفتاب كبود شده بود، حتی می گفتند یك نوع پودری هم ریخته بودند ولی اثر نكرده بود.
بعدها می گفتند لب مرز، هنگام مبادله شهداء سرباز عراقی با تحویل دادن جنازه تو گریه می كرده و صدام را لعن و نفرین می كرده كه چه انسانهایی را به شهادت رسانده است. خلاصه دو ركعت نماز شكر خواندم و آماده تشییع جنازه شدم
یكی از همرزمان قدیمی تو ، بالای قبر می گفت: من می دانم چرا محمدرضا بعد از 16سال سالم بر گشته! او غسل جمعه اش، زیارت عاشورایش، نماز شبش ترك نمی شد، همیشه با وضو بود، و هر وقت در مجلس روضه شركت می كرد یا ما در سنگر مصیبت می خواندیم، همه با چفیه اشكهایشان را پاك می كردند ولی محمدرضا اشكهایش را به بدنش می مالید و گریه می كرد
قابل توجه دشمنان ایران : حال رئیس جمهور ما عالی است

به قول خودشان انفجار یک بمب دست ساز کوچک ( شما بخوانید ترقه )در مسیر استقبال رئیس جمهور عزیزمان در همدان چند ساعتی است که تیتر یک رسانه های خارجی و دشمنان قسم خورده ی این آب و خاک شده . آنان که از هر فرصتی استفاده می کنند تا شرایط ایران را به قول خودشان و از نگاه کور دلانی نظیر خودشان متشنج گزارش کنند این بار به یک بمب دست ساز کوچک آویزان شده اند !
حال آنکه اصل خبر آنقدر بی اهمیت است که نه تنها شخص رئیس جمهور متوجه ی آن نشده که حتی خیلی از اطرافیان دکتر و اسقبال کنندگان هم صدای به اصطلاح خودشان انفجار بمب ( همان ترقه ی خودمان ) مذکور را نشنیده اند ! البته همان عده از مردم فهیم و شهید پرور همدان که صدایی شنیده اند هم با فریاد های بلند مرگ بر منافق پیشاپیش مشت محکمی بر دهان یاوه گویان زده اند .
توصیه ی من به آن دسته از بیکارانی که شعار سنگ مفت گنجشک مفت را سرلوحه ی کارهایشان قرار داده اند و از هر فرصتی استفاده می کنند تا جو ایران را به قول خودشان بر هم بزنند این است که علی الحساب مطالعه شان را در زمینه ی انواع مواد محترقه نظیر فشفشه ترقه هفت ترقه بمبک بمب دست ساز آبشاری و غیره بیشتر کنند تا انقدر زود خوشحالی پوشالی شان به یاس تبدیل نشود .
قابل توجه رسانه های بیگانه ی علاف و بیکار عرض می کنم که حال رئیس جمهور احمدی نژاد بسیار عالی گزارش شده و همراهان و خبرنگاران و مینی بوس مذکور هم در صحت و سلامت کامل هستند !
همچنین دکتر احمدی نژاد امروز در جمع پرشور مردم همدان با انتقاد از همراهی برخی در داخل با دشمنان ملت ایران تاکید کرد که
ملت ایران اینبار جام زهر را در کام منافقان فرو خواهد کرد
در حدیث است که حضرت موسی(ع) در مناجات کوه طور،
عرض کرد: « یا اله العالمین » (ای خدای جهانیان)،
جواب شنید: « لبیک »
سپس عرض کرد: « یا اله المحسنین » (ای خدای نیکو کاران)،
جواب شنید: « لبیک »
سپس عرض کرد: « یا اله المطیعین » (ای خدای اطاعت کنندگان)،
جواب شنید: « لبیک »
سپس عرض کرد: « یا اله العاصین » (ای خدای گنهکاران)،
جواب شنید: « لبیک،لبیک،لبیک ».
حضرت موسی (ع) تعجب کرد و عرض کرد:خدایا،تو را خدای جهانیان،خدای نیکوکاران،خدای اطاعت کنندگان خواندم یک بار فرمودی « لبیک » ولی تو را خدای گنهکاران خواندم سه بار «لبیک» فرمودی،حکمتش چیست؟
جواب آمد:
مطیعان به اطاعت خود،
نیکوکاران به نیکوکاری خود،
و عارفان به معرفت خود اعتماد دارند،
گنهکاران که جز به فضل من پناهی ندارند
اگر از درگاه من نا امید گردند به درگاه چه کسی پناهنده می شوند؟!
«بی سیم چی» من جوانی بود اهل قزوین، كه همیشه می گفت: من شهید می شوم و قبل از شهادتم با خون خود می نویسم: "السلام علیك یا اباعبدالله الحسین علیه السلام
بچه ها سر به سر او می گذاشتند. تا اینكه عملیات مطلع الفجر فرا رسید و او در حالی كه به دنبال من می آمد مورد اصابت گلوله قرار گرفت. از زمین كنده شد و به عقب افتاد. رفتم كنارش تا با چفیه ای گردنش را ببندم كه خونریزی اش قطع شود. خون از گلویش فواره می زد. مرا كه دید گفت: صبر كن!... سپس بر گلوی خود دست كشید و با همان دست خونی روی تخته سنگی نوشت: السلام علیك یا اباعبدالله. و بعد شهادتین خود را گفت. با چفیه، گردنش را بستم و او را به طرف قبله خواباندم. سپس جان به جان آفرین تسلیم كرد و به شهادت رسید.
امروز برای شهدا وقت نداریم
ای داغ دل لاله تو را وقت نداریم
با حضرت شیطان سرمان گرم گناه است
ما بهر ملاقات خدا وقت نداریم
چون فرد مهمی شده نفس دغل ما
اندازه ی یک قبله دعا وقت نداریم
در کوفه تن غیرت ما خانه نشین است
بهر سفر کرببلا وقت نداریم
تقویم گرفتاری ما پر شده از زر
ای داغ دل لاله تو را وقت نداریم
هر چند که خوب است شهیدانه بمیریم
خوب است ولی حیف که ما وقت نداریم
گفتم: برادر طائفی! خیر مقدم، از كاشان چه خبر؟
گفت: سلامتی، مرخصی كوتاهی بود.
پرسیدم: تازه چه خبر؟
آهی كشید و گفت: خدا یك دختر به من عطا كرده بود.
گفتم: به حرف آمده بود یا هنوز چیزی سرش نمی شد؟
به آرامی كنارم نشست و گفت:نه، به حرف نیامده بود اما خیلی چیزها سرش می شد. وقتی او را بغل كردم با حسرت تمام به من نگاه كرد، طوری كه از نگاهش براحتی می شد فهمید كه نگاه آخرش است، انگار به طفل شیر خواره الهام شده بود كه دیگر پدر را نخواهد دید، خیلی ناراحتم كرد.
گفتم: اینها چیست كه تو برای خودت سرهم می كنی؟ بچه كه این چیزها سرش نمی شود. به كارت برس!
گفت: خدا مرا نیامرزد اگر دروغ بگویم. دلم برای بچه تنگ شده ولی به خود امام حسین(ع) قسم، دیگر به كاشان نمی روم؛ یا شهادت یا پیروزی. حتی اگر فرماندهان اجبار كنند كه به مرخصی بروم، نمی روم. مگر تن بی سرم برود.
همان هم شد. چندی بعد پیكر بی سر طائفی را به كاشان بردند.
By Ashoora.ir & Night Skin


